تبليغاتX
و اما عشق...!

و اما عشق...!

سکوت کن ... ! صــــــــــــدا نمیماند ... !

حالا تو در کجایی عزیزم؟! در خانه تان , یا در رویاها...

اغلب حتی در آن ساعاتی هم که پیش تو بودم , تو را موجودی افسانه ای و رویایی می دیدم....

 تو یک نوع نیمه خدایی! با تو چه باید کرد عزیزم...؟
روی پوست جوان من گرمای دست های تو می سوزاند و در عمق پیش می رود. روی چشمانم تصویر تو ثابت است. روی لبهایم گل بوسه ی تو صد غنچه داده است. دلم می خواهد بپرسم تو چه طعمی داری؟ طعم شراب؟ نه! مستی لب های تو از همه شراب های عالم سوزاننده تر است. تو پاییز بودی؟ زمستان بودی یا بهار؟ نه! تو همه ی فصول بودی و هیچ کدام نبودی.. باور کن در هر نقطه من خدا را می دیدم. خدای کوچکم , تو بودی و تو همه جا بودی ... همه جا هستی ...

 و من همیشه از خودم می پرسیدم آیا روزی باز هم طعم شیرین لبهایت را می چشم؟.. حالا دلم می خواهد گریه کنم. بنشینم و زار بزنم.

 

تقدیم به تو

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط واحد و زهرا |

تو را دوست می دارم...

دل عاشق خبری سر داده است، خنده ی سبز سحر نزدیک است!
... و سحر سرزده خندید و جهان روشن گشت؛                                                                                                                             روشنی دامن گلدار زمین را پیمود، زندگی –هرچه بود و آنچه هست– گلشن گشت.
و سخن آغاز شد...
دوست می دارمت ای دوست! با تو سرشار از عشق است هرآنچه پیش روست!
به راستی سرچشمه ی روشنی کجاست؟ بهر چه می گستراند خود را اینچنین گرم و صبور، همه جا نور... ز چه اینگونه نشاط آور و شاد، دست در دست آسمان و باد، می خرامد هرجا..؟
ای "تو"ی قصه ی من، کس نمی داند لیک، تو خوب می دانی...
پرده ی هرچه که بود، سایه انداخته بود، روی من روی زمین، آسمان، دشت، سحر، حتی گل!
دست همچون گل تو آمد و بعد، پرده ی تیره ی خورشید کنار زده شد. با تو حتی بعدها، همه ی پرده های ظلمت رفتند، پرده ی خشم دلم، پرده ی حزن نگاه... و از آن پس با تو، نور ماند و شور ماند و عشق ماند... و تو ای گل، و تو ای یار، تو که لبخند زیبای خدایی در دل، تو که آغاز نشاطی، تو که تنها شعله ی روشن امیدی، آری... و تو ای دوست، و تو ای عشق...            
تو را دوست می دارم، نه بدانگونه که دوست داشتن گنجایش دارد، نه بدانگونه که دل آسایش دارد، یاد آن جمله ی آشنا افتادم، به راستی دوست داشتن چه رنگی است؟ از خودم پرسیدم، از تو... و چنان مبهم بود این ابهام بزرگ که به دنبال جواب افتادم.
ابتدا پنداشتم همه رنگ های خدا در آن جاریست،‌ عشق رنگین کمانی همه رنگ است؛‌ تا ابد در دل عاشق باقیست. اما نه، دوست داشتن رنگارنگ نیست، از گفته ی خود پشیمانم! حتما آن یکرنگ است و من از یک رنگی عشق تو پریشانم،‌ آری اینگونه است،‌ حال اطمینان دارم. و نگاهی از چهارچوب پنجره به بیکران زندگی دوختم، با خود گفتم شاید دوست داشتن به سرخی طلوع است، ‌شاید  آبی دریاست ،‌شاید سرخی دلهاست، سبزی دشت است... و همه رنگ ها را یک به یک در پس این جمله چیدم، ‌اما به جوابی نرسیدم... تا تو گفتی عشق بی رنگ است!‌ حق با توست،‌ عشق بی رنگ بی رنگ است. رنگ زلال آب،‌ رنگ بلور ناب، در هر دلی رنگ و شکل می پذیرد، ‌همه الوان به خود می گیرد.
دل من میوه ی سرخ نگاهت را چید و تورا یکدم دید،‌ سرخی لب هایت، ‌مشکی چشمانت... دلم از خوشی داشتن تو خندید؛ دیده دید و گوش شنید و من عاشق تر شدم...
ای بانوی رازها، فروزنده ی همه ی این ساز و گدازها،‌ زهرای من، ‌نغمه ی شاد آوازها،‌ تورا دوست می دارم.
عشق بیکران تو پر و بال همه ی پروازهاست... و نگاهت ای یار شوق پرواز دلم را آغاز...
تورا دوست می دارم به خم و تاب ابروی دلربایت ای عشق،‌ به پٕیچش زلف سیاهت،‌ گیسوت،‌ عمق نگاهت جانم... تورا دوست می دارم به نوازش مهربان باد در چمنزار دل و یاد ،‌به تلاطم خوشه های زرین گندم زیر افق آفتاب،‌ تورا دوست می دارم به سان عشق ماهی به دریا، ‌به سان شوق پرنده به پرواز،‌ به سان عشق بیکران یک مرغ عشق. تورا دوست می دارم به لطافت گلبرگهای بهاری، به عطر سیب،‌ عطر گل، ‌عطر ناب تن نازت...
تویی بال پرنده ی دلم، ‌تویی آب ماهی،‌ عطرگل... ای تو همه بهترین، ‌تورا دوست می دارم، ‌به عشق ناب هردومان،‌ به شرشر رود،‌ شاید سپید رود... به زلالی دلت،‌ به رویش پٕیچکی ناز ،  ‌به رنگهای شفق،‌ به برگهای بهار،‌ چهارفصل زندگیم تورا دوست می دارم،‌ تویی بود و نبود من،‌ تویی شوق وجود من،‌ عاشقانه تر از آنچه در عشق می گنجد، به حس لطیف زندگی،‌ به حرم نفسهای جانبخشت،‌ به نسیم صبحگاهی،‌ به سحر، سپیده ی صبح،‌ به شوق بزرکاران، ‌نم نم روشن باران ،‌ به زمین گرم جاده،‌ به نگاه مهربانت،‌ به خزان به برگ پاییز،‌ به شکوفه های گیلاس، ‌به دل ابر بهاری،‌ به محبت یک مادر، به حلاوت حضورت، به شکوه با تو بودن، ‌به همه صفات نیکوت،‌ به بلندای صداقت به صدای گرم و نازت،‌ به نجابت به بداهت کلامت...
تورا دوست می دارم، ‌آنگونه که دوست داشتن لیاقت و شایستگی بیان عشق بی پایان تو را دارد.
جان من،‌ ای عزیز دل و دیدگان من، ‌تو را از ازل تا به ابد، ‌از زمین تا آسمان،‌ از دیروز تا فردا، ‌از نشیب تا فراز، ‌همه شب، ‌همه روز، ‌همه جا،‌ همه حال دوست می دارم... به سرخی انار،‌ به آبی دریا،‌ به لایزال آسمان، ‌به سکوت شب،‌ به آواز بی ساز چلچله،‌ به گرمی و عشق آغوشت... به هرآنچه عشق را برمی انگیزد، ‌به هرآنچه لایق دوست داشتن است، ‌دوچندان بیشتر دوستت میدارم... عشق بی پایان من،‌ تو را با همین دل عاشق،‌ تا نفس دارم، ‌تا جهان هست و دی و خرداد می آید، تا جادوی ‌چشمانت بند بند وجودم را می لرزاند با عشقی بیکران با شوری بی خزان دوست می دارم.

[26 دی ماه 87 - تولدت مبارک عزیزم.]

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 7:7 قبل از ظهر توسط واحد و زهرا |

پاییز ...
با همه ی رازها؛
سرخ و زرد و قهوه ای،
نغمه و آوازها...
رفت و مانده یک نگاه
بر لبه ی پرتگاه
دلهره ی زندگی،
فرصت پروازها..!

غرش قلب زمین،
جوشش روح دریا،
سرخی قلب من و
چرخش چرخ فردا،
در گرو نازها...

حسرت دیدن دوست؛
زمزمه ای بیصدا:
هرچه که دارم از اوست!
پویش خون در رگم،
سوزش این سازها...

حس غریب غروب،
شوق وقوع طلوع،
رویش پیچکی سبز
پیچش عطر هلو!
همسفر اندکی صبر...
در پس آغازها...!

همهمه ی یک سکوت،
پچ پچ نغمه ی دل!
عقل و زبان بی اثر،
دیده و جان بی زبان
وصف صفای عشق و
عقل و دلم ناتوان!

سرخ و سرخ و سرخ و سبز
رنگ و نقش و حرف و عقل
عاجز از احوال عشق...
تیزی چشم عقاب،
زیرکی بازها...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط واحد و زهرا |

دقایق در پس ثانیه ها می شتابند
اول روز، از پس آدینه می رسد
دی به دنبال آذر ...
روزنه ی هستی تنگتر و تنگ تر می شود
و تنگنای زیستن روزنه ی امید را می پوشاند
قلبی تنگ، دستی تنگ، چشمی تنگ
و خفگان شبی تنگتر...
اما او همیشه می گفت:
"در نا امیدی بسی امید است
پایان شب سیه، روز سپید است"
راست می گفت...
همه ی تنگناها تیره و تار نیستند:
عشق پا به پای هم بودن در کوچه ای تنگ؛
احساس گرمای محبت در آغوشی تنگ؛
دلی بی قرار و تنگ از برای عشقی هفت رنگ!
توصیف عشقی بینهایت هم ناممکن است
ناممکن سه تنگنای تنگ...
وقتی تنگ، قلبی تنگ،
جای کلمات حتی، گاهی تنگ...
دلم پر می کشد برای آن نگاه هزار رنگ،
لب های خوش رنگ،
و شبی دیگر گذشت، بی رنگ بی رنگ...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط واحد و زهرا |

سلام...
سلامی به زيبايی انتظار و به وسعت سكوت ...
احوال شما ؟
ممنون سر زدی ...
و اما ع ش ق !
واژه ی غریبیست پر از معنا ...که عاشقان حقیقی درکش میکنن و البته اهل دلا ...
آره! عشق هرگز نمیمیره چون جاش قلب عاشقاست ...اما این سرنوشته که به هیش کی رحم نمیکنه ...با کسی همدردی نمیکنه ...و عاشقا هم درمون دردشون رو نمیخوان ...

مي نويسم....

مي نويسم تنها به ياد  تو و براي تو...
مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار
به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر...
مي نويسم به ياد تو  كه عشقو در نهان خانه ی جانم گذاشتي
و واژه ی شيرين انتظار رو بهم ياد دادي ....

هر گنهكاری مجازاتي داره
ولی روزگار سخت ترين مجازاتش رو براي دل من گذاشت
اون هم دوری تو.....

کوچه تنهایی تو و من چه قدر زیبا بود !

آبی ترین لحظه زندگی من ، با تو بودن بود !

کوچه ما را خراب کرده اند ؟

رویای با تو بودن را هم از من گرفته اند ...

امشب دلم تنگ بود برای تو و آن کوچه

رفتم کنارش ... دلم نیامد تنها برگردم !

دلم را کنار درخت بید لرزان کوچه به امانت جا گذاشتم...

دلم بدجور چشمهایش را به زمین دوخته است !

دلشاد باشی همیشه ...

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط واحد و زهرا |

"میهمان دل"

بی شک،
روز خوبیست امروز!
بهترین روز خدا...
فردای هر شب خوش را،
روزی خوشتر بایدش
شاید اما بی شک!
دیشب،
روی زیبای تو را من دیدم
شاخه ای رز سپید
از باغ دیده ام چیدم
دل مجنونم، عاشق تر از پیش است
زیباتر از تو ای بهترین، هرگز ندیدم
شوق میهمانی دل مستم کرد
با هر ترانه ای من امشب رقصیدم
امروز روز توست، آدینه ی پاک
هر روز، روز ماست،
عشقی که بگسسته از خاک
گاهی از درد عشق به خود پیچیدم
با تو اما راهی نیست، جز به افلاک
خلاصه زیبای من،
در دلم هر روز جشنی برپاست
دل پذیرای سوری زیباست
من و فنجان چای و دو چشم منتظر
همه در انتظار میهمانیم...
میهمانی از جنس عشق
از جنس تبلور زیبای دیدگان
میهمان دل...
 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط واحد و زهرا |

"رنگین کمان زیباییها"

لغزش نور روی چشمانم

دیدن سایه ی نور در تاریکی

می گشاید پلک هایم...

با نوازش آفتاب سحرخیز

برمیخیزم از خواب

- این سفر بی جواب-

صبح بخیر زندگی!

اول صبح یاد تو

رویش یک روز نو...

چلچله ها بی قرار

میدهند آواز چون

چهچهه ای در بهار

و آیینه مرا در خود به تماشا می نشیند

با خود میگویم...

بی تو دستان من سرد و خالیست

اشک هایم شبنم گلهای قالیست

می شوم اندکی محو تماشای آسمان

با ابرها درد و دل میکنیم...

وای چه سوز سردی

روی شیشه، "ها" می کنم

میکشم نقش خیالت را در پنجره

میشوم محو تماشای تو!

نه، محو تماشای عکس تو...

آه که چشمانت با دلم چه ها میکند...

از این دنیای خشک و خاکستری؛

فکر تو - ای جان من-  مرا رها میکند

و احساس، صداقانه جاری میشود

مثل هر روز، مثل هر شب...

گاهی مثل اشک جاری میشود

گاهی نعره ای خشک و خالی میشود!

انعطاف احساس..!

چیزی که عجیب تر از خود احساس است...

و اما شنیدن صدای تو...

نقطه ی عطف همه ی این فراز و نشیب هاست!

یک روز دیگر با تو، با یاد تو

سپری میشود... آبی آبی...

شب فرا رسیده اکنون،

به یاد تو میدهم آواز

باز هم میکشم ناز

ناز این ماه مغرور و زیبا

خیره شده ام به مهتاب...

یاد حرف های همیشگی افتادم:

زیبای من، تویی ماه من

نام توست زمزمه و

نجوای گاه و بی گاه من!

کاش نقش احساس هم

مثل انعکاس تصور

در آینه، در آب...

تجلی می یافت!

حیف که نهایت عشق در دلم باقیست

رموز عشقم همچنان

ساده، اما سرخ!  ناگفته باقیست...

"دوست داشتن" همیشه در نگاهم

در کلامم جاریست...

زندگی کلاس درس نیست

که بنویسم نام تورا در تخته سیاه

و قلبی بکشم دور آن

و بی شک پاک میشود آنچه نگاشته شد

همین زنگ بعد...

نام تو نهفته در ذره ذره ی وجود من

عشق توست تارو پود من....

ای لطیف تر از گلبرگ های بهار

باور کن! تویی تمام بود و نبود من

رقص زندگیم را نوازنده تویی

ریسمان زندگی را تو چنگ بزن

رخسار زردم را نقاش تویی

روی بی رنگم را تو رنگ بزن

ای الهه ی بندزن عشق ها؛

قلب شکسته ام را تو بند بزن!

گرفتن دست توست آرامش جاودان

آرزوی من دیوانه نیست

جز بوییدن آن گیسوان...

آه...

میبوسم هفت رنگت را

ای رنگین کمان زیبایی ها...

و سکوت میکنم،

نام توست، پایان بخش شعر ها:

زیبایی، هنر، روشنی، احساس!


جمعه، 3 آبان ماه 87

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط واحد و زهرا |

"آدمک خیمه شب بازی"

لحضه ای از خود بپرس، "من کیستم"؟
در جدال زندگی - هر آنچه هست...-
در پی کسب و وصول چیستم؟
آری آری، مهره ی بی جان بازی نیستم!
گاه با خود گله ها دارد دلم
چه کنم زین وضع راضی نیستم!
زیر لب همچنان غر میزنم
ای خدا...
آدمک خیمه شب بازی نیستم!
آخر این آدمک بیچاره دل دارد خدا
بی حضور تو شود تنهای تنها و فنا!
بی تو چوب و سنگ و گلی بیش نیست...
آدمک، برپا به پای خویش نیست
لحظه ای نیست، ذره ای نیست، کو هوا؟
از خودت حتی مرا، میکنی آیا جدا؟
سالها زیر نورت زیستم
بی تو اما... با امیدت زیستم!
روزها کنج غفلت خفته ام
چه شبها تا سحر آشفته ام
در دلم چه رازهایی نهفته
در ورق شکوه هایی که شکفته
یک کلام، از خود مرا نکن جدا
نازک دلم، اینگونه ام نکن صدا...
و تو میگویی این اراجیف چیست؟!
این نوشته های تو که شعر نیست...
من به دنبال شعر گفتن نیستم؛
در پس اشعار خفتن نیستم!
مینوسم حرف دل را هر چه هست
بی کم و کاست،
آنچه بود و آنچه هست...
در پی اوزان زیبا نیستم
هرچه هستم،
این نقش را، فکر ایفا نیستم..!

امضا: واحد
87/7/24 - 20,15
 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط واحد و زهرا |

تو را دوست می دارم...
تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم ...
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط واحد و زهرا |

شب, عظیم, تاریک, ارغوانی
آسمان, تیره, بیکران, بارانی
شبی در سکوت رویایی

مرد در دل شب اِستاده
نقش ماه در برکه افتاده

باد در گوش مرد نجوا میکند
آه که با دلش چه ها میکند

ابهت شب غرور مرد را شکسته
روی گل های تاریکی
دسته ای شبنم نشسته

باز هم غم, درد, درد
گویی جهان میخواندش به نبرد

توی برکه, چکه ی شبنم از روی برگ
میشکند این سکوت سیاه مرگ

مرد تنهاست؛ اما نمی گرید

نم نم باران صورتش را تر میکند
مرد با تنهایی, شب خود سر میکند

میزند فریاد...
نعره ای که لبخند را میبرد از یاد

از روی خشم, میزند سنگی به آب
آسمان میگوید, مایه ی ننگی, بخواب!

مرد...
روی چمنزاری از اندوه ایستاده
باد باز میدهد آواز،
خبری از یک راز...

مرد, در دل رازی نهان دارد
گله ها از این جهان دارد

باز هم سکوت شب,
مرد و شب انس میگیرند
آری؛
غصه ها روزی میمیرند....

.:واحد:.
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط واحد و زهرا |